خاطرات خانم وآقا

وبلاگ خاطرات یک زوج که خدا خیلی دوسشون داره

منو با یه بوسه

                   ببر تا ستاره

                                  بمون و یه لحظه

                                                      نگام کن دوباره

تو چشمای نازت

                     یه دنیا امیده

                                     منو با یه بوسه

                                                         ببر تا سپیده

    

شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ به قلم خانم ()هدیه

سلام دوستان عزیزم ببخشید که اصلا این مدت نیومدم خبری از خودم بدم تو دوران بارداری که انگار به این وبلاگ ویار شدید داشتم اصلا دستم نمیرفت به نوشتن... این متن رو تو نوت موبایلم نوشتم، روزای اخر بارداریم بود: سلام دختر قشنگم مامان خیلی دلش میخواست احساساتش رو برای تو بنویسه اما هر دفعه یه چیزی پیش میومد حالا الان که دیگه به اخر راه رسیدیم یهو هوس کردم بشینم برات بنویسم از احساسم نسبت به تو و نسبت به مادرشدنم این حس که من هر روز با تو بزرگتر شدم خودت که خوب از حسا و حرفای دلم خبر داری درسته مامان تنبلی کرد و حرفاش رو برات ننوشت اما همیشه تو وجودم باهات حرف میزدم و از حسای قشنگم برات میگفتم تو هم به نشونه توجهت بهم ندا میدادی و با دستا و پاهای کوچیکت متوجهم میکردی که داری بهم گوش میدی این راه و این مرحله ی زیبا از زندگیم داره به اخرش نزدیک میشه تو این مدت جز لذت و خوبی و خوشی چیزی برام نبود هر روز و هر هفته و هر ماهش یه قشنگی داشت این اخرا هم که شوق دیدنت انتظار در آغوش کشیدنت برام زیبا بوده و هست دختر قشنگم از اول بارداریم نه حتی از خیلی قبلترش تمام سعیم این بود که بتونم خودم رو تربیت کنم تا تو رو تو ارامش بزرگ کنم سعی کردم خودم رو اصلاح کنم چه از لحاظ اخلاقی چه از لحاظ دینی. حتی از لحاظ تغذیه و سبک زندگی ارزوم این بوده و هست که بتونم این مسئولیت بزرگی که خدا نصیبم کرده رو به بهترین شکل به سرانجامش برسونم تمام سعی و تلاشم رو کردم که تو شاد و سالم دنیا بیای حتی از روش زایمانی که انتخاب کردم دخترم امروز رفتم دکتر و خانوم دکتر گفتن دیگه اماده ی اماده هستم برا شروع زایمان گفتن برم خونه و دردم گرفت دوباره بیام امروز تکونات خیلی بیشتر شده نمیدونم تو هم بی قرار دیدن مایی؟ عزیزم مامان از هیچی نمیترسه و از تصمیمی که گرفته خیلی خوشحاله همیشه دوست داشتم کوچولوی من طبیعی و از همون راهی که خدا مقدر کرده به دنیا بیاد. تا اماده ی اومدن به این دنیا باشه نه اینکه مثه عمل سزارین که یهو بچه از همه جا بی خبر و خیلی زودتر از موعدش به این دنیا کشونده میشه! خداروشکر که کارهایی که کردم،ورزش و شنا و کلاسایی که رفتم باعث شد بدنم اماده بشه و خانوم دکتر تو معاینه لگنم بگه خیلی عالیه آفرین! حالا منم اماده ی امادم منتظرم بعد از یه زایمان خیلی راحححححت دخملکم رو در آغوش بگیرم و باز هم شکر خدا رو به جا بیارم خدای مهربونی که نمیدونم چی در من دید که منو لایق مادر شدن دونست.. هروقت به این موضوع فکر میکنم بغضم میگیره.. خدایا شکرت
یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ به قلم خانم ()هدیه

نمیدونم چرا این روزای زندگیم به نوشته و خاطره ای تبدیل نشد

یعنی من تبدیلش نکردمسوال

شاید چون دوس داشتم این روزا زودتر بگذره و اون روزایی که منتظرش هستم رو ببینم

شاید هم چون چیز خاصی واسه گفتن نداشتم چیزی ننوشتم

البته چند بار هم اومدم و نوشتم اما نصفه موند و دیگه پاک شد

حالا این بار یه بهونه ی زیبا دارم واسه نوشتن

یه بهونه دارم واسه بهتر زندگی کردن

بهتر دیدن و بهتر بودن

و اون دلیل هم چیزی نیس جز موجود کوچولویی که درونم داره رشد میکنه 

از منه، مال منه،

و بهونه ی شیرینی زندگیمه

درسته

من مادرشدم

بعد از دو سه ماه انتظار..خدا چیزی درون من و همسری دید که ما رو لایق پدر و مادرشدن دونست

خوشحالم

از خوشحالی گاهی گریه میکنم

نمیدونم گاهی نمیتونم خودمو کنترل کنم

از خوشحالی بغضم میگیره

با خدا حرف میزنم میگم خدایا شکرت

از تمام نعمتایی که به من دادی ممنون

بازم مثه همیشه واسه من حقیر بهترین رو رقم زدی

بازم مثه همیشه هوامونو داشتی و داری

خدای مهربونم امیدوارم هرکسی که این حس رو تجربه نکرده و دوس داره از ته دل تجربه کنه، زودتر مادر بشه

مادر شدن آدم رو تغییر میده

حساس میشی ریز بین میشی

نگران میشی

و اینا همه تا آخر عمر باهات میمونه

همیشه نگرانی و دلواپس

و البته با توکلت به خداست که میتونی بر این حس نگرانی و دلواپسی غلبه کنی

از وقتی منو همسری تصمیم گرفتیم که پدر و مادر بشیم هرلحظه اش منتظر بودیم

هر ثانیه اش به فرشتمون فکر میکردیم و به مسئولت سخت و شیرین والدین بودن

این بار هم مثه ماه قبل و قبلترش منتظر بودیم تا ببینیم خدا چی میخواد برامون

البته چون ادم منتظر یکم امیدش کم میشه و خیلی هم دوس نداره که دوباره بخوره تو ذوقش، پیش خودمون میگفتیم شاید این ماهم نیاد

و البته میدونستیم که هر وقت خواست خدا باشه و به صلاحمون باشه میاد

واسه همین نه من نه همسری به روی هم نمیاوردیم که منتظریم..

وقتی از مسافرت اومدیم مثه هرماه من منتظر بودم پریود شم چون دوره هام منظم بود منتظر تاخیر نبودم

اما یه روز گذشت، دو روز گذشت و خبری نشد..به همسری که گفتم جفتمون یه حسی درونمون داشتیم اما واسه هم رو نکردیم

دلمون نمیخواست بیخودی خوشحال شیم

هم من هم همسری بنا رو گذاشتیم رو اینکه شاید به خاطر مسافرت آب و هوام عوض شده و این تاخیر دلیلش همینه

تا اینکه بعد از چهار روز تاخیر تصمیم گرفتم قبل اینکه به همسری بگم خودم یواشکی از یه بی بی چک استفاده کنم

چون شنیده بودم که صبحا بهترین زمان استفاده اس، صبر کردم که صب بشه و استفاده کنم

روز نه فروردین بود

از بس که منتظر صبح بودم با صدای اذان مسجدی که نزدیک خونمونه از خواب بیدار شدم

دل تو دلم نبود از یه طرف هم خودمو آماده کرده بودم که شاید منفی بشه

رفتم دستشویی...صدای اذان میومد...

منتظر شدم..

خط اول پر رنگ شد

یکم ناامید شدم..

اما بعد از چند ثانیه دیدم یه خط دیگه هم داره ظاهر میشه!!

دقت کردم..شوکه شدم..دیدم پررنگتر شد

نمیدونستم باید چی کار کنم

تنم میلرزید خوشحال بودم و شوکه! تصمیم گرفتم اول نماز بخونم و یکم آروم بشم

بعد از نمازم همسری رو بیدار کردم

منتظر شدن اونم نمازشو بخونه و یکم از خوابالودگی دربیاد

وایسادم جلوش

درونم غوغا بود

نگاش کردم

با ذوق و ابهامی که تو چهرم دید پرسید چی شده

نتونستم چیزی بگم بغضم گرفت و لبخند زدم

خودش حدس زد

پرسید بی بی چک؟

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم

پرسید مثبت شد؟

بازم سرم رو تکون دادم

خوشحال شد و منو در آغوش گرفت و بهم تبریک گفت

منم از خوشحالی اشک ریختم و اروم شدم

صبحش که جمعه بود وقتی بیدار شدم گفتم بگردیم یه جا رو پیدا کنیم که بریم آرمایش بدم

که تو اون روز فقط بیمارستان آتیه رو تونستیم پیدا کنیم 

ظهر قرار بود ناهار بریم خونه مامانم

جواب آزمایش رو قرار شد عصری بگیریم

گفتم به کسی چیزی نگیم تا مطمئن شیم

بعد از ناهار با شوشو رفتیم که به مادربزرگ و پدربزرگ من سر بزنیم و البته یه بهونه بود که بتونیم بریم جواب آزمایش رو بگیریم

من که از مثبت بودنش مطمئن بودم اما همسری تازه وقتی جواب آزمایش رو گرفت انگار تازه مطمئن شد و خوشحالیش نمایان شد

قرار بود با مامان و برادرم بریم سینما

دل تو دلم نبود که بهشون بگم

همسری گفت فردا صب براشون کله پاچه میخریم و میاریم و خبر رو بهشون میدیم

برگشتنی از سینما، رفتیم فالوده و بستنی خریدیم

وقتی اومدیم خونه مامانم، به همسری اشاره کردم که الان خوب موقعیه بگیم این بستنی مناسبت داره

خلاصه چون همیشه ما شوخی میکردیم این بار هم همه فک میکردن داریم شوخی میکنیم

تا اینکه همسری گف خانومی حامله اس

قیافه ها دیدنی بود همه یهو ساکت شدن

بابام گف تا جواب آزمایش رو نبینم باور نمیکنم که همسری گف جواب تو ماشینه برم بیارم؟

که باز یهو همه خشکشون زد مامان نگام کرد و گف آره؟ منم گفتم بله و حس کردم تمام صورتم قرمز شد

یهو برادرم از خوشحالی پرید هوا گف ایول مبارکه آخ جون بچتون آذر ماهی میشهههه

آخه اونم آذرماهیه

گفتم آره

خیلی خوشحال شدن

عکس العمل بابام این بود که گف دختر پاشو برو یه چیزی بخور

شبش هم تصمیم گرفتیم به مادرشوهرمینا بگیم

شب قرار بود بریم خونه دایی همسری عید دیدنی

رفتیم خونه مادرشوهرم منتظر خواهرشوهرم شدیم که اونم بیاد بعد بگیم

که مادرشوهرم گف ما بریم اونا خودشون میان

رفتیم خونه دایی و وقتی برگشتیم از خواهرشوهرم پرسیدم نمیاین بالا یکم بشینیم؟

با اینکه خسته بود میخواست بره خونه ولی اومد

رفتیم طبقه پایین خونه مادربزرگ نشستیم

ما هم نمیخواستیم جلو اونا بگیم

بعدش خواهر همسری پاشد گف خب ما بریم خونه

یهو مادرشوهرم گف پدرشوهرم چشماش درد میکنه

منم به خواهرشوهرم گفتم ببین بابات چشماش درد میکنه بیا بریم بالا ببینیم چی شده

که راضی شد اومد بالا یکم بود بعد گف خب من برم که یهو مادرشوهرم گفما شام نخوردیم و میخوایم سوپ گرم کنیم بخوریم

منم به خواهرشوهرم گفتم بیاین سوپ بخورین بعد برین

که دیگه شوهرش هم گف آره بریم سوپ بخوریمآخ

همه نشسته بودن

که همسری به خواهرش گف میخوای یه چی بهت بگم که خواب از سرت بپره؟؟

یهو مادرشوهرم گف کسی حامله اس؟

که همسری دید بی مزه میشه گف نه!

بعد که همه یکم موندن تو خماری و حدسای الکی زدن

یهو همسری گف خانومی حامله اس

که باز کسی جز پدرشوهرم باور نکرد و تنها اون گف به به مبارکه

خواهرشوهرم که گف برو بابا

بعد گف راس میگی؟؟؟اومد و منو بغل کرد گف چرا زودتر بهم نگفتی و بغضش گرفت

گفتم اومدیم بگیم دیگه

خلاصه با اینکه دلم نمیخواست تا سونو گرافی قلب کس دیگه ای بفهمه الان دیگه همه میدونن

البته خونواده بابای من بی خبرن

قراره همین پنجشنبه برم سونو و صدای قلب نازنینش رو بشنوم

خدای مهربونم خودت نی نی مون رو سالم و صالح دنیا بیارش

خیلی حرف زدم

تا این نوشته ها پاک نشده ارسالش کنم...

 

 راستی عید همگی مبارک امیدوارم سال خوبی باشه برای همه مخصوصا نی نی ما

 

 

 

سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ به قلم خانم ()هدیه


Design By : Pichak