خاطرات خانم وآقا
وبلاگ خاطرات یک زوج که خدا خیلی دوسشون داره
سلام همراهان
اگه نوشته قبلی رو خونده باشید، حتما فهمیدین که من "آقا" دارم میرم..دارم میرم سربازی.
راهی که باید رفت
خیلی دلم میخواست به طور مدام براتون بنویسم. به خاطر شلوغ بودن سرم، نتونستم زیاد بنویسم.
اما خب، "خانم" جبران کرد.دستش درد نکنه
-------------------- ادامه خاطرات ------
یادمه اولین هدیه تولد رو من بهت دادم.آخه تولدت توو اسفنده. ۵ اسفند. هدیه ناقابلم یه شال دو رنگ و دو تیکه با رنگ های قهوه ای سوخته و قهوی ای کم رنگ.یادش بخیر، خیلی با عشق و دقت رفتم خریدمش.دوست داشتم حتما بهت یه چیزی بدم که گفته باشم دوست دارم و به فکرت بودم.
رفته بودیم رستوران بوف ولیعصر.
وقتی رفتیم توو ماشین که از هم جدا بشیم، بهت دادمش.
وقتی بهت دادمش، اوونقدر خوشحال شده بودی که انگار دنیا رو بهت دادن. از همون لحظه اول هم که بهت دادمش از برق چشمات میشد فهمید چقدر ذوق کردی.

عجب روزا و شبهایی بود...
هم از دوریت سختی میکشیدم و هم از در کنارت بودن آرامش پیدا میکردم.
همیشه وقتی با هم قرار میزاشتیم و میرفتیم بیرون کلی خوشحال بودم. از اینکه کسی رو که دوستش دارم در کنارمه و میتونم بهش حرفهام رو بزنم..از اینکه یه آدم صبور پیدا کردم که هم خوش اخلاقه و خوش فکر..باهات در هر موردی مشورت میکردم، معمولا به بهترین نتیجه ها میرسیدم..
راستش رو بخوای اوون اوایل خیلی جاها امتحانت میکردم. به خیلی چیزات دقت میکردم. از غذا خوردنت و حرف زدنت و نتیجه گیری هات در مورد مسایل مختلف گرفته تا سلیقت برای انتخاب خرید یه چیز کوچولوو و جناح سیاسی مورد علاقت.
یه جورایی با هر امتحان دقت و حرفی که با هم میزدیم، با هر قدم و راهی که میرفتیم،بیشتر و بیشتر به انتخابم مطمین میشدم و خدا رو بیشتر شکر میکردم.
همیشه از خدا میخواستم و میخوامو خواهم خواست تا اوون چیزی رو که خیره و باعث پیشرفتمونه بهمون بده.
خداییش هم همیشه بهترین ها برام اتفاق افتاده 
البته اینم میدونم که برات همیشه بهترین ها اتفاق افتاده! نمونش وجود من توو زندگیت
(اعتماد به نفسی که دوست داشتی و داری، یعنی این
)
این داستان واقعی هم ادامه داره...
نمیدونم کی و کجا وقت کنم ادامش رو بنویسم، ولی قول میدم که زودی برگردم و بنویسمش.
از شما همراهان عزیز و گرامی هم ممنونم.
نظرات قشنگتون "آقا" و مخصوصا "خانم" رو خیلی خیلی خوشحال میکنه.
سربلند باشید و زیر آسمون خدای بزرگ شاد...
ادامه دارد...
این روزا دلم خیلی گرفته...باید بری سربازی و من نمی دونم باید چی کار کنم....

نمی دونی چقدر دلواپسم..
اینکه نمی دونم وقتی تو بری چی می شه،اینکه نمی دونم اصن کجا قراره بری،داره دیوونم می کنه..
عزیزم،همسرم بدون که خیلی دوست دارم...............
این آهنگ زیبا تقدیم تو گلکم:
چشمای نازتو وا کن/حیف اشکات که بریزه
بگو عشقمون همیشه/واسه خاطرت عزیزه
می دونم برات عزیزه...
دونه دونه اشکام رو گونه هامه/وقتی تو نباشی اینا باهامه
می مونی تو قلبم واسه همیشه....
تورو کم میارم تو روزگارم/همه ی وجودم تویی بهارم
بدون تو تنهام نگو نمی شه
هوا وقتی بوی نم داره دلم خیلی می گیره
نمی دونی گل یاس من دلم بی تو می میره..............
اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان _بس که بزرگ اند_ باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای "دوست داشتن" فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی ناتوانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.
برگرفته از کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه، نوشته ی مصطفی مستور
همه دوست دارند همسرشان همه هنرهای لازم یک زن را داشته باشد.
همه دوست دارند همسرشان همه خوبی های یک زن را داشته باشد و از نظر یک زن کامل باشد.
همه میدانند که هیچ کس کامل نیست،نه زن و نه مرد.
اما اگر به دید انصاف بنگریم میتوان بعضی عیب ها و بدی ها را به خاطر خوبی ها ندیده گرفت.
اگر چیزهایی را که همسرتان ندارد کنار بگذارید و خوبی هایی را که دارد در نظر بگیرید،میبینید که همسرتان چقدر دوست داشتی است.
پس:
"برای دوست داشتن همسرتان کافی است هنرها و خوبی هایی را که دارد ببینید و عیب ها و بدی های او را به خاطر خوبی هایش نادیده بگیرید"
ادامه دارد...
شما یک مرد هستید و خصوصیات خود را دارید ولی قرار است از این پس با همکاری یک زن و در کنار او و با حمایت و پشتیبانی او زندگی مشترکی بسازید.خصوصیات مردان و زنان بسیار متفاوت است.
برای اینکه بتوانید در زندگی موفق باشید و به راحتی با همسرتان کنار بیایید لازم است شخصیت و خصوصیات و اخلاق زنانه را درک کنید تا بتوانید اخلاق و رفتا ر خود را با همسرتان مطابقت دهید به گونه ای که مشکلی پیش نیاید. پس:
"خصوصیات زنانه را بشناسید تا زندگی آرام و موفقی را تجربه کنید"
ادامه دارد...
سلام دوستان عزیز
خواستم همین اول یه نکته ی مهم رو به همه ی دوستان گوش زد کنم!
اینکه من و همسرم اصلا تو اینترنت دوستیمون رو ادامه ندادیم. یعنی با هم آشنا شدیم و وقتی همسرم به من پیشنهاد دوستی داد و من قبول کردم،گفتم فرداش همو ببینیم و دیگه ادامه ی رابطه مون حضوری باشه نه اینترنتی!
حالا هم از شما دوستان عزیز،مخصوصا شما خانم های گل،تمنا دارم خیلی حواستون رو جمع کنید.اینترنت می تونه جای خوبی واسه آشنایی باشه ولی برای شناخت طرف مقابلتون اصلا محیط خوب و امنی نیست.
من اول نقاط مثبت همسرم و بعد نقاط اشتراکمون رو دیدم و انتخاب کردم!
شما هم اگه از کسی خوشتون اومد تا قبل از اینکه کور کورانه دل بسته شید،شرایطش و ایده آل های خودتون رو برای انتخاب بررسی کنید.اگه دیدید خیلی با هم فرق دارید تا دیر نشده رابطه رو کات کنید.
نگید حالا ما که قصد ازدواج نداریم و فقط دوستیم.اولا همین جا بگم که سعی کنید با کسی که هدفش فقط و فقط دوستیه،دوست نشین.ما دخترا زود تر از اون چیزی که فکرشم بکنیم دلبسته می شیم.تازه پسرایی که با قول ازدواج میان جلو،خیلی وقتا وسط کار جا می زنن چه برسه به اینکه از همون اول آب پاکی رو بریزن رو دستتون که من قصدم فقط دوستیه.
به اینم فکر کنید که اگه شما علاقه تون روز به روز زیادتر شه و طرفتون یهو بگه بای! می خواین چی کار کنید!
من همون اول دیدم خیلی نقاط مشترک داریم و خانواده هامونم به هم میان بعد رفتم سراغ شناخت.خانواده خیلی مهمه.نگید من که نمی خوام با خانوادش ازدواج کنم،چون شما دارید دقیقا همین کارو می کنید.آدما نمومه ی کامل خانوادهاشون هستن.
در آخر می گم که اینا نظر منه و تجربه کمیه که دوست داشتم به شما دوستان منتقل شه شاید کمکتون کنه.در هر صورت جسارت منو به بزرگیه خودتون ببخشید
سلام.
یادمه صبح روزی که قرار ملاقات گذاشتیم حدودای ساعت 9 بود که SMS زدم و اعلام آمادگی کردم برای قرار. یه جورایی تایید نهایی قرار بود.
میخواستم باهات صحبت کنم، گفتی دوست دارم اول ببینمت، بعدا با هم حرف بزنیم.یادش به خیر...به خودم گفتم لابد مامانی،بابایی یکی اوونجاس نمیتونه حرف بزنه داره منو میپیچونه!
اما اشتباه میکردم
. واقعا دلت میخواست اول منو ببینی بعدا صدام رو بشنوی...
قرار رو برای حدودای ساعت 11---12 ست کردیم. جلوی در اصلی پارک ساعی.
توو راه که داشتم میومدم به امین، پسر داییم که کلی پیش همدیگه رمز و راز داشتیم، SMS زدم که بالاخره OK شد و قرار حضوری گذاشتم. 
امین هم که خیلی خوشحال شده بود، جواب داد: ایول.مبارکه...یه جورایی فکر کنم باورش
نمیشد انگاری...
ادامه مطلب
بازم سلام،
خب تا کجا گفته بودم؟ آها اولین قرارمون...
ساعت ١١ جلو پارک ساعی!
وقتی رسیدم و از تاکسی پیاده شدم،دیدم یه آقای باحال اونجا وایساده و به درخت تکیه داده!به قول شاعر"اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده،بدان عاشق شده است.."
خلاصه رفتم جلو و سلام کردم.اول یکم تردید داشتی گفتم آقای...؟ سریع گفتی بله و همه چی از همون جا شروع شد...
رفتیم توی پارک و شروع کردیم به حرف زدن.از حرفات لذت می بردم.یه جورایی انگار خیلی وقت بود می شناختمت..
انگار سالها در کنارم بودی و من خبر نداشتم.حس کردم پیدات کردم و تو همون کسی هستی که همیشه تو رویاهام خودم رو در کنارت می دیدم..
یادمه کلی باهم پیاده قدم زدیم..با اینکه کفشم پاشنه دار بود و حسابی اذیتم کرده بود ولی اصن مهم نبود برام.
یادمه انقد خندیدیم که موقع خداحافظی لپام درد می کرد.
اصلن دوس نداشتم ازت جدا شم.آخه تو واقعا همون نیمه ی گم شده ام بودی و من پس از سالها انتظار نمی خواستم حتی یه ثانیه رو هم از دست بدم..
ولی حالا حسم خیلی تغییر کرده...
ادامه مطلب
به نام حق
سلام.اینجا خاطرات زندگی دونفره ما قراره نوشته بشه.
داشتم واسه خودم زندگیمو میکردم.
توو ٣۶٠ رفتم.
طبق معمول حرفی واسه گفتن نداشتم
... کلی بیکار بودم و البته دانشجو!
شروع به کلیک کردن روی اسم دوستام از Friend List کردم. بعد هم روی آخرین کامنتی که تووی صفحه هر کسی بود کلیک میکردم..... این روند ادامه داشت تا اینکه ناگهان زندگی من تغییر کرد. به قول سیاحت غرب
که میگفت:..."و من مردم!" من هم میگم "و من عاشق شدم!" 
شروع کردم به خووندن پروفایلش. هم پروفایل خودش رو خوندم، هم مال هم کلاسیش "فایزه" رو. بعد هم واسه جفتشون کامنت گذاشتم.
از پیغامهایی که بینشون رد وبدل شده بود فهمیدم که خیلی باهم دوست هستن. البته با یه مقداری فضولی چیزای بیشتری هم فهمیدم.مثلا فهمیدم که به کوه خیلی علاقه داره.یا قراره برن ماشین بازی توو پیست.اینم فهمیدم که احتمالا توو دانشگاه یه اکیپ صمیمی دارن و یکی از دوستاشون اسمش نجمه س! و ...
ادامه مطلب
سلام،
ممنونم که گذاشتی اولین متن رو من بنویسم
خوشحالم که همچین تصمیمی گرفتیم،که تمام خاطراتی که با هم داشتیم و داریم و خواهیم داشت رو بنویسیم
چقد کند تایپ می کنمااا،جات خالی 
از اون موقع که توی ٣۶٠ جواب مثبت بهت دادم دیگه یادم نمیاد جایی مطلب نوشته باشم!یعنی دقیقا از اسفند ٨۶!
خیلی تو اینترنت فعال بودما!الان شدم مثه کسایی که تازه با نت آشنا شدن
دلم واسه اون روزا تنگه
اما شادم ازین که با تو آشنا شدم و الانم قراره یه عمر کنارت باشم
آخرای مهر ٨۶ بود که تو نمی دونم چه جوری و از کجا،٣۶٠ من و فائزه رو پیدا کردی و واسه جفتمون پیغام داده بودی..
رفتم دانشگاه به فائزه گفتم تو این پسره رو می شناسی؟گفت نه!
عکس خوبی نذاشته بودی،اصن قیافت معلوم نبود تو اون عکس
منم وقتی بهم پیشنهاد دادی گفتم می تونم مثه یه برادر کوچکتر باهات باشم و هر وقت که خواستی باهات چت می کنم،ولی دوست نمی شم باهات!
(بعدا بهم گفتی چقدر از این حرفم حرصت گرفته بود
)
بعد از یه مدت طولانی که خبری ازت نبود پیش خودم می گفتم چرا دیگه نیستی
اومدی برام یه شعر نوشتی که یادم نیس الان،با هم چت کردیم.حتی آی دی منو هم پاک کرده بودی(چقد بهم بر خورده بودااا)گفتی نمی خواستم مزاحمت بشم واسه همینم رفتم.
خلاصه اون شب که بهت گفتم یه عکس برام بفرست و تو همون لحظه عکس انداختی و برام فرستادی،از جوابم پشیمون شدم و گفتم می خوام ببینمت!
واسه فرداش قرار گذاشتیم که می شد ۵شنبه ٢٩بهمن!...
| Design By : Pichak |

