خاطرات خانم وآقا
وبلاگ خاطرات یک زوج که خدا خیلی دوسشون داره
سلام به همه ی دوست جونیای خودم!![]()
دیدید موندنی شدم؟دوباره اومدم؟دیدید دوروغ نگفتم؟![]()
چقدر حرف دارم برای گفتن...
من این روزا خییییییییییییلی خوشحالم...
مخصوصاً امروز..
حالا میگم چرا.![]()
یه خبر داغ ِ داغ اینه که دارم جاری دار میشـــــــــم![]()
و بســـــــــــی شادم..هم برای خودم هم برای برادر شوهرم..
چون بعد 7 سال!!!!! تونست رضایتِ پدر ِ کسی که عاشقش بود رو بگیره!!
هوووووووراااااااا
دیشب رفتن خواستگاری و در کمال ناباوری و یه چیزی تو مایه های معجزه!! بابای دختره هیییییییییییچ حرفی نزد و همه چی رو قبول کرد!!!
(برعکس این 7 سال که همش سنگ مینداخت جلو پای این دوتا کفتر عاشق!!!)
ایقدر براشون خوشحال شدم که می خواستم گریه کنم!!خدایا شکرت...
چقدر تو مهربونی خدا...![]()
اوه اوه باید کم کم آماده بشیم واسه مراسمشون...گفتن برای بله برون تماس میگیرن!!
منو بگو که جاری هم هستم
و باید حســـــــــــــــــابی بترکونم!!!استرس گرفتم که چی بخرم چی بپوشم!!!
ولی خدا رو شکر...تا باشه شادی و جشن باشه...
خدایا همه ی دوستای عاشق منو هم به عشقشون برسون یا اگه رسوندی عشقشون رو بیشترتر کن
پسر دایی همسری هم رفته خواستگاری و اونم احتمالاً به همین زودیها مراسم خواهد داشت..
چـــــــــــــــــــــی بپوشم!!؟؟؟مــــــــــــــادر جــــــــــــان!!!
فردا قراره با مامان برم خرید آخه گفتم که!!نامزدیه دختر عموم هم هفته دیگس!!!
البته یه لباس مامان دوخته براماااا ولی دوس دارم بازم برم بگردم ببینم چیااا پیدا میشه..
خب حالا بگم از خوشحالیه امروزم!!!![]()
دیشب راجبه مسائل شرکت با بابام حرفیدم و یه سری چیزا گفتم که روحشم خبر نداشت!!!! (مدیونید اگه فکر کنید داشتم زیرآب زنی میکردمااااا
) ولی واجب بود این چیزا رو بدونه آخه بابا طبقه پایینه و از مسائل بالا بی خبره!منم نه گذاشتم نه برداشتم هرچیییییی میدونستم رو گفتم!!!
امروز بابا خیلی از حرفای منو ترتیب اثر داد و با چند نفر برخورد کرد
(که خدایی حقشون بود) بعد هم پشت سر من با همکارش جلوی یکی از همکارای دیگمون کلی تعریف کرد و کلی گفت که دخترم زرنگه و حواسش به همه چی هست و می خوام بذارم مدیر مالی شرکت بشه و این حرفااااا
منو میگید الان یه چی در حد ذوق مرگم!!!
آخه بابام اصلاً آدمی نیس که از بچه هاش تعریف کنه البته جلو رومون که اصلاً. ولی پشت سرمونم به ندرت پیش میاد...![]()
من دو بار تا حالا فهمیدم که بابام قبولم داره یه بارش که محمد بار اول رفت پیش بابام و بابا بهش گفت که دخترم خیلی عاقله!!! و از پسرام بیشتر قبولش دارم!!! یه بارم امروز که گفته از برادر بزرگم زرنگترم
اون مظلوم بود و کاری نمی تونست انجام بده!!
وااااای اگه بدونین چقدر خوشحالم!!
بابای من اخلاقش یه جوریه که کلا به بچه هاش رو نمیده و ازشون دفاع نمی کنه...ایرادش همینه که همیشه ما رو دست کم میگیره...
ولی حالا فکر کنید همین بابا راجب من همچین حرفی زده...خیییییییییلی خوشحالم،انگار دنیا برام یه جور دیگه شده
..انگار اعتماد به نفسم از 40 رسیده به 80!!! 
خدایا ازت ممنونم که بی بهونه بهم میبخشی...خدایا بنده ی بدی هستم ولی ممنونم که به بدی هام نگاه نمیکنی....ممـــــــــــــــــنـــــــــــــــــــونم
خبر دیگه هم اینکه 9 روز از خدمت همسری بیشتر نمونده...![]()
خدایا روزای خوبی رو دارم میگذرونم...مینویسم که یادم بمونه...
باورتون نمیشه امروز که شاد شدم فهمیدم مدت ها بود که به معنای واقعی شاد نشده بودم![]()
آرزو دارم که شماها هم از ته دل شاد بشید...دوستتون دارم![]()
یه چی بامزه بگم!!!امروز فهمیدم که از وقتی ازدواج کردیم من تاحالا املت درست نکردم!!!!فک کن!!
حالا امشب به مناسبت شادیم می خوام جشن بگیرم با همسری
و املت بخورم
خدا جـــــــــــــــــــــــــــــــــونم ممنــــــــــــــــــــــــــــونم![]()
دوستتون دارم تا بعد میبوسمتون![]()
| Design By : Pichak |

