روزهای شیرین زندگی..

نمیدونم چرا این روزای زندگیم به نوشته و خاطره ای تبدیل نشد

یعنی من تبدیلش نکردمسوال

شاید چون دوس داشتم این روزا زودتر بگذره و اون روزایی که منتظرش هستم رو ببینم

شاید هم چون چیز خاصی واسه گفتن نداشتم چیزی ننوشتم

البته چند بار هم اومدم و نوشتم اما نصفه موند و دیگه پاک شد

حالا این بار یه بهونه ی زیبا دارم واسه نوشتن

یه بهونه دارم واسه بهتر زندگی کردن

بهتر دیدن و بهتر بودن

و اون دلیل هم چیزی نیس جز موجود کوچولویی که درونم داره رشد میکنه 

از منه، مال منه،

و بهونه ی شیرینی زندگیمه

درسته

من مادرشدم

بعد از دو سه ماه انتظار..خدا چیزی درون من و همسری دید که ما رو لایق پدر و مادرشدن دونست

خوشحالم

از خوشحالی گاهی گریه میکنم

نمیدونم گاهی نمیتونم خودمو کنترل کنم

از خوشحالی بغضم میگیره

با خدا حرف میزنم میگم خدایا شکرت

از تمام نعمتایی که به من دادی ممنون

بازم مثه همیشه واسه من حقیر بهترین رو رقم زدی

بازم مثه همیشه هوامونو داشتی و داری

خدای مهربونم امیدوارم هرکسی که این حس رو تجربه نکرده و دوس داره از ته دل تجربه کنه، زودتر مادر بشه

مادر شدن آدم رو تغییر میده

حساس میشی ریز بین میشی

نگران میشی

و اینا همه تا آخر عمر باهات میمونه

همیشه نگرانی و دلواپس

و البته با توکلت به خداست که میتونی بر این حس نگرانی و دلواپسی غلبه کنی

از وقتی منو همسری تصمیم گرفتیم که پدر و مادر بشیم هرلحظه اش منتظر بودیم

هر ثانیه اش به فرشتمون فکر میکردیم و به مسئولت سخت و شیرین والدین بودن

این بار هم مثه ماه قبل و قبلترش منتظر بودیم تا ببینیم خدا چی میخواد برامون

البته چون ادم منتظر یکم امیدش کم میشه و خیلی هم دوس نداره که دوباره بخوره تو ذوقش، پیش خودمون میگفتیم شاید این ماهم نیاد

و البته میدونستیم که هر وقت خواست خدا باشه و به صلاحمون باشه میاد

واسه همین نه من نه همسری به روی هم نمیاوردیم که منتظریم..

وقتی از مسافرت اومدیم مثه هرماه من منتظر بودم پریود شم چون دوره هام منظم بود منتظر تاخیر نبودم

اما یه روز گذشت، دو روز گذشت و خبری نشد..به همسری که گفتم جفتمون یه حسی درونمون داشتیم اما واسه هم رو نکردیم

دلمون نمیخواست بیخودی خوشحال شیم

هم من هم همسری بنا رو گذاشتیم رو اینکه شاید به خاطر مسافرت آب و هوام عوض شده و این تاخیر دلیلش همینه

تا اینکه بعد از چهار روز تاخیر تصمیم گرفتم قبل اینکه به همسری بگم خودم یواشکی از یه بی بی چک استفاده کنم

چون شنیده بودم که صبحا بهترین زمان استفاده اس، صبر کردم که صب بشه و استفاده کنم

روز نه فروردین بود

از بس که منتظر صبح بودم با صدای اذان مسجدی که نزدیک خونمونه از خواب بیدار شدم

دل تو دلم نبود از یه طرف هم خودمو آماده کرده بودم که شاید منفی بشه

رفتم دستشویی...صدای اذان میومد...

منتظر شدم..

خط اول پر رنگ شد

یکم ناامید شدم..

اما بعد از چند ثانیه دیدم یه خط دیگه هم داره ظاهر میشه!!

دقت کردم..شوکه شدم..دیدم پررنگتر شد

نمیدونستم باید چی کار کنم

تنم میلرزید خوشحال بودم و شوکه! تصمیم گرفتم اول نماز بخونم و یکم آروم بشم

بعد از نمازم همسری رو بیدار کردم

منتظر شدن اونم نمازشو بخونه و یکم از خوابالودگی دربیاد

وایسادم جلوش

درونم غوغا بود

نگاش کردم

با ذوق و ابهامی که تو چهرم دید پرسید چی شده

نتونستم چیزی بگم بغضم گرفت و لبخند زدم

خودش حدس زد

پرسید بی بی چک؟

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم

پرسید مثبت شد؟

بازم سرم رو تکون دادم

خوشحال شد و منو در آغوش گرفت و بهم تبریک گفت

منم از خوشحالی اشک ریختم و اروم شدم

صبحش که جمعه بود وقتی بیدار شدم گفتم بگردیم یه جا رو پیدا کنیم که بریم آرمایش بدم

که تو اون روز فقط بیمارستان آتیه رو تونستیم پیدا کنیم 

ظهر قرار بود ناهار بریم خونه مامانم

جواب آزمایش رو قرار شد عصری بگیریم

گفتم به کسی چیزی نگیم تا مطمئن شیم

بعد از ناهار با شوشو رفتیم که به مادربزرگ و پدربزرگ من سر بزنیم و البته یه بهونه بود که بتونیم بریم جواب آزمایش رو بگیریم

من که از مثبت بودنش مطمئن بودم اما همسری تازه وقتی جواب آزمایش رو گرفت انگار تازه مطمئن شد و خوشحالیش نمایان شد

قرار بود با مامان و برادرم بریم سینما

دل تو دلم نبود که بهشون بگم

همسری گفت فردا صب براشون کله پاچه میخریم و میاریم و خبر رو بهشون میدیم

برگشتنی از سینما، رفتیم فالوده و بستنی خریدیم

وقتی اومدیم خونه مامانم، به همسری اشاره کردم که الان خوب موقعیه بگیم این بستنی مناسبت داره

خلاصه چون همیشه ما شوخی میکردیم این بار هم همه فک میکردن داریم شوخی میکنیم

تا اینکه همسری گف خانومی حامله اس

قیافه ها دیدنی بود همه یهو ساکت شدن

بابام گف تا جواب آزمایش رو نبینم باور نمیکنم که همسری گف جواب تو ماشینه برم بیارم؟

که باز یهو همه خشکشون زد مامان نگام کرد و گف آره؟ منم گفتم بله و حس کردم تمام صورتم قرمز شد

یهو برادرم از خوشحالی پرید هوا گف ایول مبارکه آخ جون بچتون آذر ماهی میشهههه

آخه اونم آذرماهیه

گفتم آره

خیلی خوشحال شدن

عکس العمل بابام این بود که گف دختر پاشو برو یه چیزی بخور

شبش هم تصمیم گرفتیم به مادرشوهرمینا بگیم

شب قرار بود بریم خونه دایی همسری عید دیدنی

رفتیم خونه مادرشوهرم منتظر خواهرشوهرم شدیم که اونم بیاد بعد بگیم

که مادرشوهرم گف ما بریم اونا خودشون میان

رفتیم خونه دایی و وقتی برگشتیم از خواهرشوهرم پرسیدم نمیاین بالا یکم بشینیم؟

با اینکه خسته بود میخواست بره خونه ولی اومد

رفتیم طبقه پایین خونه مادربزرگ نشستیم

ما هم نمیخواستیم جلو اونا بگیم

بعدش خواهر همسری پاشد گف خب ما بریم خونه

یهو مادرشوهرم گف پدرشوهرم چشماش درد میکنه

منم به خواهرشوهرم گفتم ببین بابات چشماش درد میکنه بیا بریم بالا ببینیم چی شده

که راضی شد اومد بالا یکم بود بعد گف خب من برم که یهو مادرشوهرم گفما شام نخوردیم و میخوایم سوپ گرم کنیم بخوریم

منم به خواهرشوهرم گفتم بیاین سوپ بخورین بعد برین

که دیگه شوهرش هم گف آره بریم سوپ بخوریمآخ

همه نشسته بودن

که همسری به خواهرش گف میخوای یه چی بهت بگم که خواب از سرت بپره؟؟

یهو مادرشوهرم گف کسی حامله اس؟

که همسری دید بی مزه میشه گف نه!

بعد که همه یکم موندن تو خماری و حدسای الکی زدن

یهو همسری گف خانومی حامله اس

که باز کسی جز پدرشوهرم باور نکرد و تنها اون گف به به مبارکه

خواهرشوهرم که گف برو بابا

بعد گف راس میگی؟؟؟اومد و منو بغل کرد گف چرا زودتر بهم نگفتی و بغضش گرفت

گفتم اومدیم بگیم دیگه

خلاصه با اینکه دلم نمیخواست تا سونو گرافی قلب کس دیگه ای بفهمه الان دیگه همه میدونن

البته خونواده بابای من بی خبرن

قراره همین پنجشنبه برم سونو و صدای قلب نازنینش رو بشنوم

خدای مهربونم خودت نی نی مون رو سالم و صالح دنیا بیارش

خیلی حرف زدم

تا این نوشته ها پاک نشده ارسالش کنم...

 

 راستی عید همگی مبارک امیدوارم سال خوبی باشه برای همه مخصوصا نی نی ما

 

 

 

/ 33 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا019

کجایی خانومی؟:(

فنچ بانو

سلام خانوم.خوبی عزیزم؟ اوضاع خوبه؟ نگرانتیم...

asal

/سلام عزیزم..وبلاگت خیلی دلنشینه...ساده ولی جذاب می نویسی..اگه با تبادل لینک موافق بودی به منم سر بزن...

دریا019

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] darya019asal.blogfa.com کاش می توانستم راحت حرف بزنم … چیزی بگویم از دلتنگی … میان آدم های که در این اتاق مجازی جمع شدند … فقط می گویم منم دلتنگم darya019asal.blogfa.com [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] --------------- اجی توروخدا بیا دیگه نگرانت شدیم:(

تداعی

خانمییییییییییی کجاییییی چرا دیگه نمی نویسی؟

محمد

با سلام . براي ديدن شال هاي فوق العاده زيبا ولنتاين و شخصيت هاي كارتوني و .... هديه اي مناسب به كساني كه عاشقانه دوستشان داريد فقط كافيست به سايت سر بزنيد . http://redheart.hamvar.ir

خانوم گل

اخی پس چیزی تا اومدنش نمونده[قلب][قلب] حستو کامل میفهمم خانومی چون منم تازه فهمیدم یه نی نی تو وجودم دارم[ماچ] انشالله به سلامتی بدنیا بیاد[گل]

فنچ بانو

سلااااااااااااااااااااام مامان خانوم خوشگل[بغل] قدم نورسیده مبارک عزیزم. تو وبلاگ آلیس خوندم نی نی به دنیا اومده. به سلامتی عزیز دلم. انشالله قدمش پر از خیر و برکت باشه براتون. به خدا می سپارمتون[بغل][ماچ]

فرزان

سلام گلم قدم نو رسیده مبارک خیلی خوشحال شدم .عزیزم کاش چند کلمه از خودت بنویسی امیدوارم همیشه شاد باشی